صادق هدايت «ميرزاقلمدون» بود

مجموعه گفت‌وگوهايی که صدرالدين الهی با پرويز ناتل خانلری درباره صادق هدايت، نيما يوشيج، صادق چوبک و... داشته و از مرداد ۱۳۴۶ در مجله «سپيد و سياه» منتشر کرده، در قالب کتابی به نام «نقد بی‌غش» منتشر شده است.

نوزدهم فروردين‌ماه سال‌روز درگذشت صادق هدايت است.

به گزارش خبرنگار ادبيات خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، مجموعه گفت‌وگوهايی که صدرالدين الهی با پرويز ناتل خانلری درباره صادق هدايت، نيما يوشيج، صادق چوبک و... داشته و از مرداد ۱۳۴۶ در مجله «سپيد و سياه» منتشر کرده، در قالب کتابی به نام «نقد بی‌غش» منتشر شده است.

از خواندنی‌ترين بخش‌های اين کتاب گفت‌وگوهايی است که درباره صادق هدايت انجام شده است. هرچند اين بخش به صورت «سخنرانی» تنظيم شده، شامل بحث‌های چالشی زيادی درباره اين نويسنده است، بويژه که خانلری از اقوام دور و دوستان نزديک صادق هدايت بوده و ادعاهای مختلف خود درباره اين نويسنده را به خاطرات متعدد مستند کرده است.

پرويز ناتل خانلری در آغاز صحبت‌هايش به بررسی طبقه اجتماعی صادق هدايت می‌پردازد: «پيش از آن‌که جامعه‌شناسی امروزی در مملکت ما باب شود و آن‌چه را که امروز به طور علمی درباره طبقات اجتماعی مردم می‌دانيم به دست بياوريم، در گذشته ما در جهت مردم‌شناسی اصطلاحات جالبی داشتيم. بخصوص که اين اصطلاحات در عصر قاجاريه به دليل به وجود آمدن طبقات و ادامه يک رژيم دويست‌ساله طبقاتی که افراد جامعه را کاملا از يکديگر مجزا می‌کرد و با فاصله نگه می‌داشت، به اندازه‌ای «جا» افتاد و «شکل» گرفت که اصطلاح مربوط به هر طبقه معرف کافی و کاملی بود برای خلقيات و ظواهر افراد آن طبقه. به اين ترتيب در عصر قاجار هر طبقه‌ای با اصطلاحی از طبقات ديگر ممتاز می‌شد. مثلا وقتی به يک نفر می‌گفتند «حاجی بازاری» بلافاصله آدمی کوتاه‌قد با صورتی فربه و سرخ و شکم برآمده و قبای بلند و شالی به روی اين قبا به نظر می‌آمد. کلمه حاجی بازاری مترادف با چنين قيافه‌ای بود. همچنين کلمه «لوطی» بلافاصله مردی درشت‌اندام، بلندقامت، ستبرسينه، سبيل‌برتافته، قمه به کمر، دستمال يزدی به دست، قبای سه‌چاک در بر و کلاه تخم‌مرغی به سر را مجسم می‌نمود.

در همين زمانه، طبقه‌ای خاص با اصطلاحی مخصوص، از لحاظ شغل و طبقه و نيز قيافه مشخص می‌شدند. ايشان کسانی بودند که کار دفتر و ديوان داشتند و قلم به دست بودند. در اصطلاح آن روزگار به آدمی از اين طبقه «ميرزاقلمدون» می‌گفتند و اطلاق اين اصطلاح، دارای دو جنبه ممتاز و مشخص بود. از يک طرف اصطلاح ميرزا قلمدون نشان‌دهنده شغل و حرفه کسی بود که با قلم و قلمدان سر و کار داشت. از سوی ديگر هيکل و قيافه ميرزاقلمدون، هيکل و قيافه مخصوصی بود. شايد اين اصطلاح در جهت دوم بيش‌تر از لحاظ شباهت جثه و ظاهر «قلمدان» به ميرزاقلمدون‌ها می‌چسبيد، زيرا در هر حال ميرزاقلمدون آدمی بود بسيار لاغر، کمی بلند و با خطوط قيافه‌ای کاملا ظريف و رفتاری در کمال دقت. آدمی که حتا در تکان دادن دست و پا، و گرداندن چشم رعايت جوانب را می‌کرد و احتياط‌های لازم را به عمل می‌آورد. می‌کوشيد که اگر لباسی بر تن می‌کند، اين لباس اگر آراسته نيست پاکيزه باشد و جامه اگر از شال کشمير پرداخته نشده، لااقل از ماهوت چرب قبای حاجی بازاری ممتاز باشد.

صادق هدايت يک ميرزاقلمدون به تمام معنی بود. گمان نمی‌برم با تعاريفی که در بالا به دست داده‌ام، افزودن نکته‌ای ديگر ضروری به نظر برسد. مع‌هذا تکرار می‌کنم که اطلاق اصطلاح ميرزاقلمدون به ظاهر قيافه صادق هدايت بيش‌تر از اين جهت است که او واقعا از لحاظ شکل ظاهر در چنين رديفی قرار داشت.

ميرزاقلمدون‌ها معمولا محجوب و کم‌رو و مؤدب بودند. با اندک سخن نادرستی سرخ می‌شدند و بردباری و ادب مخصوصی از خود نشان می‌دادند. همچنين در همه چيز و همه کار ظرافتی داشتند که هيچ طبقه‌ای در آن زمان اين ظرافت را به کار نمی‌بست. در عصری که فرضا لقمه‌های به اصطلاح کله‌گربه‌ای متداول بود، ميرزاقلمدون بسيار کم غذا می‌خورد، آهسته غذا می‌خورد و پاکيزه غذا می‌خورد.

اين تعريف کلی ميرزا قلمدون در مورد قيافه و حرکات و رفتار صادق هدايت بيش از حد تصور صادق است. در نخستين نگاه و با اولين برخورد ظاهر قيافه صادق هدايت نشان می‌داد که مردی است از اهل قلم و از خانواده قلم به دست‌ها. ده دقيقه بعد از آن که آدمی با او به صحبت می‌نشست، به خوبی احساس می‌کرد که اين ميرزا قلمدون از همه ميرزا قلمدون‌های ديگر محجوب‌تر، مؤدب‌تر و ظريف‌تر است. اين حجب و کم‌رويی او متأسفانه در سال‌های آخر عمرش دستخوش تاراج انديشه‌های تلخش شد و صادق هدايت سال‌های آخر، صادق هدايت سال‌های پيش از شهريور ۱۳۲۰ نبود. او در آن سال‌های نخست به اندازه‌ای به اولين ديدار آدمی را فريفته می‌کرد که انسان دلش می‌خواست بنشيند و به اين مجسمه ظرافت و نکته‌سنجی نگاه کند و گاه‌گاه که او سخنی می‌گويد اين سخنان را با حظ و قبول تمام بشنود.»

خانلری در ادامه به فعاليت‌های ادبی صادق هدايت، عادت‌های او در کتاب خواندن و شرح دوستی‌ خود با او می‌پردازد و درنهايت به تحليل به پوچی رسيدن و نااميدی اين نويسنده مشهور می‌رسد: «هدايت در گيرودار جريانات سياسی و مبارزات حاد آن روزی به جناح چپ پيوستگی بيش‌تر داشت... اما گذشت زمانه و آن سيل بنيان‌کن بی‌ايمانی که ناگهان فروريخت، مسير انديشه‌ها و زندگانی بسياری از جوانان را عوض کرد و ناگزير هدايت که در اولين رديف اين گروه قرار داشت از آن تأثير در امان نماند... بی‌شبهه برای او دل برکندن از بزرگ علوی و عبدالحسين نوشين مشکل بود، اما مشکل‌تر آن بود که می‌ديد آن‌چه را که چند سالی باور داشته، باز هم پوچ از آب درآمده است. به همين جهت نوعی بی‌ايمانی آميخته به بدبينی چون نهال سر برکرده بود...

دگرگونی هدايت آن‌چنان چشم‌گير و تکان‌دهنده بود که من در نخستين ديدارم واقعا تکان خوردم. هدايت ديگر حوصله گوش کردن حرف معمولی را نداشت. به اندک ناملايمی از کوره درمی‌رفت. عصبانی می‌شد. آن مرد محجوب متواضع، ناگهان چنان دگرگون شده بود که با کوچک‌ترين اشاره مخالفی زبان به دشنام و ناسزا می‌گشود. ظرافت و بذله‌گويی و نکته‌سنجی‌اش مبدل به خشونت و هرزه‌گويی و بددهنی شده بود. به همه کس و همه چيز بدبين بود و گاه که از اندازه می‌گذشت به زمين و زمان بد می‌گفت. دشنام می‌داد و همه چيز را مسخره می‌کرد.»

از نگاه خانلری صادق هدايت بر اثر نوعی پوچی حاصل از پندارِ بی‌اثر ماندن دست به خودکشی زده است: «گروهی معتقدند که هدايت در سال‌های آخر به علت ناتوانی در نوشتن دست به انتحار زد و يا شايد بعد از پيام کافکا به قول خودش ديگر حرفی برای گفتن نداشت. اين شايد درست باشد، اما همه حقيقت اين نيست. او به يک نوع پوچی رسيده بود. پوچی حاصل از نوشتن و بی‌اثر ماندن و هيچ‌گاه گمان نمی‌برد که بعد از مرگش اين همه غوغا به پا خيزد.

در روزهای آخر هرکه از او می‌پرسيد «آيا کار تازه‌ای کرده است يا چيز تازه‌ای نوشته است؟» هدايت جواب می‌داد: «مگه من ماشين تحريرم؟» اين جواب به ظاهر ساده، حکايت از يک اندوه نهانی می‌کند. نويسنده کارش نوشتن است و کارش خلق است. وقتی نويسنده‌ای جواب بدهد «مگه من ماشين تحريرم؟» اين به اين معنی است که من ديگر به آن‌چه بايد بنويسم اعتقاد ندارم. هدايت اين اعتقاد را از دست داده بود.»

به گزارش ايسنا، صادق هدايت ۲۸ بهمن‌ماه ۱۲۸۱ در تهران به دنيا آمد و ۱۹ فروردين‌ماه ۱۳۳۰ در پاريس به زندگی خود پايان داد. پيکر اين نويسنده مشهور در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد.

از جمله آثار به‌جامانده از صادق هدايت می‌توان به بوف کور، پروين دختر ساسان، ترانه‌های خيام (صادق هدايت)، حاجی آقا، زنده‌ به گور، زنی که مردش را گم کرد، وغ‌وغ ساهاب، سايه روشن، سگ ولگرد، سه قطره خون، عروسک پشت پرده، علويه خانم، ولنگاری و فوايد گياه‌خواری اشاره کرد.